واي ، باران ، باران، شيشه ي پنجره را بارانشست. از دل من اما ، چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ ، مندرون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور ، واي باران ، باران، پر مرغان نگاهم را شست. خواب روياي فراموشيهاست! خواب را دريابم، کهدر آن دولت خاموشيهاست. من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم، وندايي که به من مي گويد: گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است باران شيشه پنجره را باران شست
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 15:17 توسط رضا 1368
|
اين روزها دلم از سنگ شده است
همانند تکه سنگي خارا
به سختيه فولاد
به سياهيه سياهترين پرونده ها
هيچ کلام آشنائي نمي تواند دلم را نرم کند بجز ...
هجوم افکار پليد
بي خوابي هاي گاه و بي گاهم
تلاش براي زنده ماندني بي هدف و بي ثمر
فرصت را براي فکر کردن به چيزهاي خوب از من گرفته است
نمي دانم
شايد خود نيز هيچ رغبتي براي تفکر به چنين مسائلي ندارم
اما اين را مي دانم که سراسر زندگي ام را نقشهاي رنگارنگ پر کرده اند
نقشهائي که خود از ايفاي آنها لذت مي برم
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 15:58 توسط رضا 1368
|
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ماتحب از یك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت شورعشق گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم كن از برایش قلب خود تقدیم كن
+
نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 11:39 توسط رضا 1368
|
قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم
اشکي ميريزم تا بداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است که برايت ترسيم ميکنم
حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم
تا بداني که من ساده ترينم
دوستت دارم
+
نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 16:36 توسط رضا 1368
|
خداوندا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم وتو چون خودی نداری
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم سلام ای خنجر حرفای مردم سلام ای آشنا با رنگ خونم سلام ای دشمن زیبای جونم بازم نامه می دم با سطر قرمز آخه این بار شده من با تو هرگز نمی خوام حالتو حتی بدونم تعجب می کنی آره همونم همونی که زمونی قلبشو باخت همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت همونی که برات هر لحظه می مرد که ذکر نامتو بی جون نمی برد همونم که می گفتم نازنینم بمیرم اما اشکاتو نبینم همون که دست تو ، مهر لباش بود اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 15:27 توسط رضا 1368
|
آدم ها مثل کتاب می مونن پس سعی کن خودت را آروم آروم ورق بزنی چون مطمین باش اگر تموم بشی می رن سراغ یه کتاب دیگر
سعی کن آنچه را دوست داری بدست آوری وگرنه مجبوری آنچه را بدست می آوری دوست بداری من آهنگ قريب روزگارم -غمی در انتهاي سينه دارم -تمام هستي ام يك قلب پاك است -كه آن را زير پايت می گذارم
سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره
بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا
عاشقت خواهم ماند..............بی آنكه بدانی
دوستت خواهم داشت ................بی آنكه بگویم
درد دل خواهم گفت............بی هیچ كلامی
گوش خواهم داد ....................بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست.......بی آنكه حس كنی
در تو ذوب خواهم شد ...........بی هیچ حرارتی
این گونه شاید احساسم نمیرد
+
نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 18:36 توسط رضا 1368
|